دی بونو روش های تفکر و اندیشیدن را در دو دسته قرار می دهد. نخست « تفکر عمودی » یا همان شیوه سنتی تفکر  است که سعی می کند با کاربرد منطق مسائل را حل کند. روش دوم «تفکر جانبی» نام دارد که توالی تفکر ظاهری را شکسته و سعی می کند از زاویه دیگری به راه حل برسد. اصطلاح تفکر جانبی در سال 1967 مطرح شد و مجموعه روش ها و تکنیک هایی را توصیف می کند که برای یافتن راه حل های کاملاً بدیع و غیر متداول حل مسئله به کار می رود.

چهار عامل مهم مرتبط با تفکر جانبی عبارتند از: شناسایی اندیشه های غالبی که به درک فرد از مسئله جهت می دهد، جست و جوی شیوه های متفاوت نگریستن به اشیا، موقعیت ها، وپدیده ها، رهایی از کنترل سفن و سخت تفکر، و کاربرد احتمالات برای حمایت و ترغیب سایر اندیشه ها. عامل چهارم باید با در نظر گرفتن این واقعیت انجام بگیرد که تفکر جانبی مستلزم اندیشه هایی با احتمال پایین است که در جریان معمول زندگی احتمال وقوع کمی دارند.

اگر چه خود دی بونو هیچ مبنای نظری را برای تفکر جانبی اظهار نکرده است ولی به نظر می رسد که تفکر جانبی با نظریه گشتالت ورتهایمر ارتباط نزدیکی داشته باشد، از سوی دیگر این مفهوم با مفهوم خلاقیت  نیز تناسب زیادی دارد.