مدل GOMS: کارد، موران و نیوئل

 مدل GOMS نوعی مدل پردازش اطلاعات انسانی اختصاصی شده در مورد مهارت های شناختی درگیر در تعامل انسان و کامپیوتر است. این نظریه در سال 1983 توسط استورات کارد، توماس پی موران و آلن نیوئل مطرح شده است. مبنای پردازش اطلاعاتی این نظریه چند مرحله یا انواع مختلف حافظه (برای مثال، خزانه حسی، حافظه کاری، حافظه بلند مدت) را برای پردازش های ادراکی، حرکتی و شناختی مجزا فرض می کند. تمام فعالیت های شناختی بر حسب جست و جوی فضای مسئله(فرضیه اصلی نظریه مسئله حل کنی کلی و نظریه Soar نیوئل) تفسیر می شوند.

ادامه نوشته

نظریه نمایش مولفه: دیوید مریل

نظریه نمایش مولفه[1] یک چهارچوب تحلیلی است که برای انواع مختلف اهداف آموزشی، مولفه های راهبردهای آموزشی را مشخص می کند وراهبرد آموزشی را بر حسب مولفه های راهبرد یعنی اشکال بازنمایی اولیه، اشکال بازنمایی ثانویه و روابط نمایش متقابل توصیف می کند. اصل زیربنایی نظریه نمایش مولفه بر مبنای مفروضه شرایط یادگیری گانیه است یعنی انواع مختلفی از بروندادهای یادگیری وجود دارند و هر یک از این بروندادهای یادگیری مختلف به شرایط یادگیری منحصر به فرد خود نیاز دارند. این نظریه با تفکیک نوع محتوا(واقعیت ها، مفاهیم، روندها و اصول) از سطح عملکردی(یادآوری، کاربرد، کلیت) سیستم طبقه بندی بروندادها را گسترش داده است.



[1] Component Display Theory (CDT

ادامه نوشته

نظریه گفتگو: گوردن پسک

نظریه گفتگو از چهارچوب سیبرنتیک نشات گرفته و تلاش می کند یادگیری ارگانیسم های زنده و ماشین را تبیین کند. طبق این نظریه یادگیری از طریق گفتگو در مورد موضوعات اصلی رخ می دهد. این نظریه تعامل بین دو یا چند سیستم شناختی از قبیل معلم و دانش آموز یا  دیدگاه های مختلف فرد را توصیف می کند و توضیح می دهد که این سیستم های شناختی چگونه در مورد یک مفهوم معین به گفتگو و بحث می پردازند و تفاوت های موجود در چگونگی درک و فهم آنها را شناسایی می کند. گفتگوها را می توان در سطوح متعدد انجام داد: زبان طبیعی(بحث کلی)،  زبان هدف(بحث در مورد موضوعات اصلی) و فرا زبان(برای گفتگو در مورد یادگیری/زبان).

از نظر گوردن برای تسهیل فرایند یادگیری باید موضوعات اصلی به صورت ساختارهایی بازنمایی شوند که نشان دهنده آن چیزی است که باید یاد گرفته شود. این ساختارها با توجه به میزان رابطه (برای مثال، مفاهیم اصلی/ تابعی) در سطوح مختلف وجود دارند. روش مهم یادگیری در نظریه گفتگو « teachback» است که طبق آن فرد چیزی را که یاد گرفته به دیگری یاد می دهد. پسک دو نوع راهبرد یادگیری را مطرح می کند:  توالی گراها (Serialists)که پیشرفت آنها به صورت متوالی از طریق ساختارها صورت می گیرد و کلیت گراها(holists) که به دنبال روابط مراتب بالا هستند. طبق این نظریه دانش آموزان باید برای یادگیری موضوعات اصلی روابط بین مفاهیم را یاد بگیرند؛ توضیح های آشکار یا دستکاری موضوعات اصلی درک و فهم دانش آموزان را تسهیل می بخشد و بین افراد از نظر حالت ترجیحی یادگیری روابط تفاوت وجود دارد(توالی گراها در برابر کلیت گراها).

فعال سازی تعاملی همراه با رقابت(IAC): دیوید راملهارت

نگرش راملهارت بین مدل های ریاضی و مدل های مبتنی برکامپیوتر یادگیری و نظریه های زبان شناختی پیوند برقرار می کند. او سراسر زندگی حرفه ای اش را صرف کار در ابعاد مختلف شناخت کرد. راملهارت همراه با همکار خود جیمز مکللند نخستین مدل پیوندگرای بازشناخت کلمه را در زبان نوشتاری توسعه دادند. آنها برای تبیین اثرات بافت کلمه بر شناسایی حروف مدل هایی را یافتند. شبکه های عصبی(IAC) بسطی از پارادایم یادگیری رقابتی است و ادراک گفتار، بازشناخت دیداری کلمه و ادراک دیداری از جمله کاربردهای آن هستند.

ادامه نوشته

نظریه کدگذاری دوگانه: آلن پیویو

کدگذاری دوگانه پیویو دلالت بر این دارد که سیستم های کلامی و غیر کلامی بازنمایی های درونی جایگزین رویدادها هستند. برای مثال فرد می تواند یا با فکر کردن در مورد کلمه «درخت»، یا با تشکیل تصویر ذهنی از آن در مورد درخت فکر کند. سیستم کلامی و تصویری با یکدیگر ارتباط دارند، یک نفر می تواند به تصویر ذهنی درخت فکر کرده و سپس آنها را با کلمات توصیف کند یا این که ابتدا مطالبی را در مورد آن بخواند و سپس به تشکیل تصویر ذهنی بپردازد.

واحدهای سیستم کلامی لوگوژن(logogen) نامیده می شوند؛ این واحدها شامل اطلاعات زیربنایی کاربرد کلمات هستند. واحدهای سیستم غیرکلامی (imagen) نامیده می شوند. (imagen) ها اطلاعاتی را در بر می گیرند که تصویرهای ذهنی مانند اشیای طبیعی، اجزای کل نگر اشیا و گروه بندی طبیعی اشیا را تولید می کنند. (imagen) ها به صورت هم زمان یا موازی عمل می کنند؛ بنابراین تمام اجزای یک تصویر به یک باره قابل در دسترس است. لوگوژن ها به صورت متوالی یا زنجیره ای عمل می کنند. کلمات در توالی مناسب نحوی یکی یکی در جمله قرار می گیرند. این دو نوع کدگذاری ممکن است در پردازش اطلاعات انطباق پیدا کنند اما بر یکی از آن دو تاکید بیشتری می شود. سیستم های کلامی و غیرکلامی به خرده سیستم های دیگری تقسیم می شوند تا اطلاعات ابعاد مختلف را پردازش کنند.

نظریه کدگذاری دو گانه سه نوع پردازش را در نظر می گیرد: (الف) پردازش مربوط به بازنمایی، فعال سازی مستقیم بازنمایی های کلامی یا غیر کلامی؛ (ب) پردازش ارجاعی، فعال سازی سیستم کلامی توسط سیستم غیر کلامی یا برعکس ؛ و (پ) پردازش ناشی از تداعی، فعال سازی بازنمایی های درون همان سیستم کلامی یا غیرکلامی. برای پردازش یک تکلیف معین ممکن است به یک یا همه انواع پردازش فوق نیاز داشته باشیم.

سطوح پردازش: کریک و لاکهارت

از نظر این دو پژوهشگر مدت مروز ذهنی اطلاعات باعث افزایش و ارتقای حافظه نمی شود، بلکه عمق پردازش آنها است که باعث ارتقای حافظه می شود. مروز ذهنی عمدتاً زمانی که به صورت عمیق و معنادار انجام بگیرد، موثر است. آنها با انجام تعدادی آزمایش نشان دادند که مرورذهنی منفعل یادآوری بهتری را به بار نمی آورد. این دو پژوهشگر با اندیشه متفاوت بودن حافظه کوتاه مدت و بلند مدت به مخالفت برخاستند.

زمانی که کریک و لاکهارت در سال 1972 پژوهش خود را منتشر کردند، غالب مدل های حافظه یک مدل دو خزانه ای بودند. این نوع مدل ها فرض می کردند که دو سطح از حافظه وجود دارد و بر این عقیده بودند که ویژگی های یک حافظه توسط «مکان» آن تعریف می شود. حافظه کوتاه مدت حافظه فرار و ضعیفی است که در مکان خزانه کوتاه مدت ذخیره می شود و حافظه ماندگارتری که در مکان دیگری ذخیره می شود، حافظه بلند مدت است.

ادامه نوشته

تفکر جانبی: ادوارد دی بونو

دی بونو روش های تفکر و اندیشیدن را در دو دسته قرار می دهد. نخست « تفکر عمودی » یا همان شیوه سنتی تفکر  است که سعی می کند با کاربرد منطق مسائل را حل کند. روش دوم «تفکر جانبی» نام دارد که توالی تفکر ظاهری را شکسته و سعی می کند از زاویه دیگری به راه حل برسد. اصطلاح تفکر جانبی در سال 1967 مطرح شد و مجموعه روش ها و تکنیک هایی را توصیف می کند که برای یافتن راه حل های کاملاً بدیع و غیر متداول حل مسئله به کار می رود.

چهار عامل مهم مرتبط با تفکر جانبی عبارتند از: شناسایی اندیشه های غالبی که به درک فرد از مسئله جهت می دهد، جست و جوی شیوه های متفاوت نگریستن به اشیا، موقعیت ها، وپدیده ها، رهایی از کنترل سفن و سخت تفکر، و کاربرد احتمالات برای حمایت و ترغیب سایر اندیشه ها. عامل چهارم باید با در نظر گرفتن این واقعیت انجام بگیرد که تفکر جانبی مستلزم اندیشه هایی با احتمال پایین است که در جریان معمول زندگی احتمال وقوع کمی دارند.

اگر چه خود دی بونو هیچ مبنای نظری را برای تفکر جانبی اظهار نکرده است ولی به نظر می رسد که تفکر جانبی با نظریه گشتالت ورتهایمر ارتباط نزدیکی داشته باشد، از سوی دیگر این مفهوم با مفهوم خلاقیت  نیز تناسب زیادی دارد.