تقابل استعداد - کاربندی(Aptitude-Treatment Interaction)
این نظریه بیان می کند یادگیری در شرایطی که با ساختار شناختی انسان همسو باشد به بهترین صورت رخ می دهد. اگر چه ساخت ساختار شناختی انسان به طور دقیق شناخته شده نیست، اما از طریق نتایج پژوهش های آزمایشی قابل تشخیص است. طبق پژوهش های پردازش اطلاعات جان میلر تعداد عناصری که می توانند به طور هم زمان در حافظه کوتاه مدت ذخیره شوند محدود است؛ سوئلر با در نظر گرفتن این موضوع نظریه ای مطرح کرد که با طرحواره ها یا ترکیبی از عناصر سر و کار داشت؛ این طرحواره ها مانند ساختارهای شناختی مبنای دانش فرد را می سازند.
نظریه بسط[1] که یک نظریه طراحی آموزشی است در اواخر دهه 1970 توسط چارلز ریگلات و همکاران وی مطرح شد. طبق این نظریه محتوایی که فرد می خواهد یاد بگیرد باید از ساده به پیچیده سازماندهی شود و در عین حال باید زمینه معناداری را فراهم کند که اندیشه های بعدی در آن ادغام شوند.
ریگلات بیان می کند که تغییر پارادایم آموزشی از آموزش معلم محور به سوی آموزش یادگیرنده محور نیاز به شیوه های آموزش متوالی را ایجاد کرده است. هدف این مدل طراحی آموزشی کمک به انتخاب و توالی محتوا به صورتی است که دستیابی به اهداف یادگیری بهینه خواهد شد.
نظریه بسط هفت مولفه راهبردی عمده توالی مبسوط، توالی پیش نیازهای یادگیری، خلاصه، ترکیب، قیاس ها، راهبردهای شناختی و کنترل یادگیرنده را بیان می کند. اولین مولفه به صورت یک توالی ساده به پیچیده تعریف شده که در آن اولین درس اندیشه ها و مهارت های بعدی را به جای خلاصه کردن ساده، با نمونه و مثال خلاصه می کند. خلاصه سازی با نمونه و مثال باید بر اساس یک نوع واحد محتوا(مفاهیم، روندها، اصول) انجام شود، اگر چه می توان دو یا چند نوع را به طور هم زمان بسط داد. این نوع خلاصه سازی باید یادگیری تعداد بسیار اندکی از اندیشه ها و مهارت های اصلی را در سطح عملی در بر گیرد.
روش بسط منجر به تشکیل ساختارهای شناختی با ثبات تر شده و در نتیجه یادسپاری و انتقال بهتر انجام می شود، انگیزیه یادگیرنده از طریق خلق محتوای یادگیری معنادار افزایش می یابد و فراهم نمودن اطلاعات در مورد محتوایی که کنترل یادگیرنده را میسر می سازد، افزایش می یابد. نظریه بسط گسترش یافته کار آزوبل( پیش سازمان دهنده ها) و برونر(برنامه درسی مارپیچی) است.
نظریه کمینه گرایی[1] کارول چهارچوبی برای طراحی آموزش به ویژه برای طراحی مطالب آموزشی برای کاربران کامپیوتر است. این نظریه بیان می کند که (1) تمام تکالیف یادگیری باید مستلزم فعالیت های معنادار و خود محتوا باشند؛ (2) باید هر چه سریع تر به یادگیرندگان پروژه های واقع بینانه ای داد؛ (3) آموزش باید از طریق افزایش تعداد فعالیت های یادگیری فعال استدلال خود هدایت شده را میسر سازد؛ (4) مطالب و فعالیت های آموزشی باید امکان تشخیص و بازیابی خطاها را میسر سازند و (5) باید بین آموزش و سیستم واقعی ارتباط نزدیکی وجود داشته باشد.
راملهارت و نورمن(1978) سه شیوه یادگیری[1] انباشت(accretion)، ساختاردهی مجدد(restructuring) و میزان سازی(Tuning) را پیشنهاد کردند. انباشت به معنای افزودن دانش جدید به یادسپرده های موجود است. یادگیرنده اطلاعات و واقعیات را فرا می گیرد و ساختارهای بیشتری را به ساختارهای موجود می افزاید. این مرحله از یادگیری تنها زمانی مناسب است که مطالبی که فرد می خواهد یاد بگیرد بخشی از موضوعات فهمیده شده قبلی باشد، یعنی بخشی از طرحواره های مناسب حافظه که از قبل وجود دارد. در مرحله دوم یعنی ساختاردهی مجدد ، یادگیرنده باید ساختارهای مفهومی یا طرحواره های جدیدی تشکیل دهد تا بتواند مطالبی را که فرا گرفته تفسیر کند. این شیوه یادگیری دشوارترین و قابل توجه ترین شیوه یادگیری است، زیرا اکتساب مفهوم سازی های واقعاً جدیدی را در مورد موضوع اصلی می طلبد. مرحله سوم یعنی میزان سازی مستلزم فرایندهای پیوسته تغییر و تبدیل است: هم محدودیت کردن و هم تعمیم دانش در درون طرحواره های حافظه را در بر می گیرد. این مرحله از یادگیری محتوای صوری دانش فرد را افزایش نمی دهد، اما کاربرد دانش را موثرتر و کارآمد تر می سازد. بنابراین، اگر چه یک مبتدی و یک متخصص هر دو تکلیفی خاصی را به صورت کاملاً درست و صحیح انجام می دهند، تفاوت های کیفی قابل توجهی بین عملکرد این دو وجود دارد.
نظریه گفتگو از چهارچوب سیبرنتیک نشات گرفته و تلاش می کند یادگیری ارگانیسم های زنده و ماشین را تبیین کند. طبق این نظریه یادگیری از طریق گفتگو در مورد موضوعات اصلی رخ می دهد. این نظریه تعامل بین دو یا چند سیستم شناختی از قبیل معلم و دانش آموز یا دیدگاه های مختلف فرد را توصیف می کند و توضیح می دهد که این سیستم های شناختی چگونه در مورد یک مفهوم معین به گفتگو و بحث می پردازند و تفاوت های موجود در چگونگی درک و فهم آنها را شناسایی می کند. گفتگوها را می توان در سطوح متعدد انجام داد: زبان طبیعی(بحث کلی)، زبان هدف(بحث در مورد موضوعات اصلی) و فرا زبان(برای گفتگو در مورد یادگیری/زبان).
از نظر گوردن برای تسهیل فرایند یادگیری باید موضوعات اصلی به صورت ساختارهایی بازنمایی شوند که نشان دهنده آن چیزی است که باید یاد گرفته شود. این ساختارها با توجه به میزان رابطه (برای مثال، مفاهیم اصلی/ تابعی) در سطوح مختلف وجود دارند. روش مهم یادگیری در نظریه گفتگو « teachback» است که طبق آن فرد چیزی را که یاد گرفته به دیگری یاد می دهد. پسک دو نوع راهبرد یادگیری را مطرح می کند: توالی گراها (Serialists)که پیشرفت آنها به صورت متوالی از طریق ساختارها صورت می گیرد و کلیت گراها(holists) که به دنبال روابط مراتب بالا هستند. طبق این نظریه دانش آموزان باید برای یادگیری موضوعات اصلی روابط بین مفاهیم را یاد بگیرند؛ توضیح های آشکار یا دستکاری موضوعات اصلی درک و فهم دانش آموزان را تسهیل می بخشد و بین افراد از نظر حالت ترجیحی یادگیری روابط تفاوت وجود دارد(توالی گراها در برابر کلیت گراها).
کدگذاری دوگانه پیویو دلالت بر این دارد که سیستم های کلامی و غیر کلامی بازنمایی های درونی جایگزین رویدادها هستند. برای مثال فرد می تواند یا با فکر کردن در مورد کلمه «درخت»، یا با تشکیل تصویر ذهنی از آن در مورد درخت فکر کند. سیستم کلامی و تصویری با یکدیگر ارتباط دارند، یک نفر می تواند به تصویر ذهنی درخت فکر کرده و سپس آنها را با کلمات توصیف کند یا این که ابتدا مطالبی را در مورد آن بخواند و سپس به تشکیل تصویر ذهنی بپردازد.
واحدهای سیستم کلامی لوگوژن(logogen) نامیده می شوند؛ این واحدها شامل اطلاعات زیربنایی کاربرد کلمات هستند. واحدهای سیستم غیرکلامی (imagen) نامیده می شوند. (imagen) ها اطلاعاتی را در بر می گیرند که تصویرهای ذهنی مانند اشیای طبیعی، اجزای کل نگر اشیا و گروه بندی طبیعی اشیا را تولید می کنند. (imagen) ها به صورت هم زمان یا موازی عمل می کنند؛ بنابراین تمام اجزای یک تصویر به یک باره قابل در دسترس است. لوگوژن ها به صورت متوالی یا زنجیره ای عمل می کنند. کلمات در توالی مناسب نحوی یکی یکی در جمله قرار می گیرند. این دو نوع کدگذاری ممکن است در پردازش اطلاعات انطباق پیدا کنند اما بر یکی از آن دو تاکید بیشتری می شود. سیستم های کلامی و غیرکلامی به خرده سیستم های دیگری تقسیم می شوند تا اطلاعات ابعاد مختلف را پردازش کنند.
نظریه کدگذاری دو گانه سه نوع پردازش را در نظر می گیرد: (الف) پردازش مربوط به بازنمایی، فعال سازی مستقیم بازنمایی های کلامی یا غیر کلامی؛ (ب) پردازش ارجاعی، فعال سازی سیستم کلامی توسط سیستم غیر کلامی یا برعکس ؛ و (پ) پردازش ناشی از تداعی، فعال سازی بازنمایی های درون همان سیستم کلامی یا غیرکلامی. برای پردازش یک تکلیف معین ممکن است به یک یا همه انواع پردازش فوق نیاز داشته باشیم.
زمانی که کریک و لاکهارت در سال 1972 پژوهش خود را منتشر کردند، غالب مدل های حافظه یک مدل دو خزانه ای بودند. این نوع مدل ها فرض می کردند که دو سطح از حافظه وجود دارد و بر این عقیده بودند که ویژگی های یک حافظه توسط «مکان» آن تعریف می شود. حافظه کوتاه مدت حافظه فرار و ضعیفی است که در مکان خزانه کوتاه مدت ذخیره می شود و حافظه ماندگارتری که در مکان دیگری ذخیره می شود، حافظه بلند مدت است.
دی بونو روش های تفکر و اندیشیدن را در دو دسته قرار می دهد. نخست « تفکر عمودی » یا همان شیوه سنتی تفکر است که سعی می کند با کاربرد منطق مسائل را حل کند. روش دوم «تفکر جانبی» نام دارد که توالی تفکر ظاهری را شکسته و سعی می کند از زاویه دیگری به راه حل برسد. اصطلاح تفکر جانبی در سال 1967 مطرح شد و مجموعه روش ها و تکنیک هایی را توصیف می کند که برای یافتن راه حل های کاملاً بدیع و غیر متداول حل مسئله به کار می رود.
چهار عامل مهم مرتبط با تفکر جانبی عبارتند از: شناسایی اندیشه های غالبی که به درک فرد از مسئله جهت می دهد، جست و جوی شیوه های متفاوت نگریستن به اشیا، موقعیت ها، وپدیده ها، رهایی از کنترل سفن و سخت تفکر، و کاربرد احتمالات برای حمایت و ترغیب سایر اندیشه ها. عامل چهارم باید با در نظر گرفتن این واقعیت انجام بگیرد که تفکر جانبی مستلزم اندیشه هایی با احتمال پایین است که در جریان معمول زندگی احتمال وقوع کمی دارند.
اگر چه خود دی بونو هیچ مبنای نظری را برای تفکر جانبی اظهار نکرده است ولی به نظر می رسد که تفکر جانبی با نظریه گشتالت ورتهایمر ارتباط نزدیکی داشته باشد، از سوی دیگر این مفهوم با مفهوم خلاقیت نیز تناسب زیادی دارد.
نظریه فیزیولوژیکی یادگیری: دونالد الدینگ هب(1904-1985)
بسیاری هب را پدر روان شناسی زیستی شناختی[1] می دانند. او نظام خود را به صورت یک سیستم«شبه- رفتارگرایانه[2]» توصیف کرده است. هب در ابتدا به تبیین فرایندهای ذهنی بالاتر مانند تفکر و ادراک پرداخت که معمولاً در حیطه کار رفتارگرایان نیست. او تحت تاثیر اسکینر بود و همواره با اعتقاد راسخ بیان می کرد که اسکینر بزرگ ترین روان شناس قرن است. او به مرور از رفتارگرایی فاصله گرفت و بیان کرد افکار فرایندهایی هستند که در سر قرار گرفته اند و به این دلیل است که رفتارگرایی، در مخالفت شدید با درون فکنی نگری سئوال های مهمی را در روان شناسی مطرح نمود.
ناهماهنگی شناختی یک وضعیت انگیزشی است که توسط تنش های موجود بین اهداف، مفاهیم، ادراکات، باورها، ارزش ها، اندیشه ها یا امیال مخالف ایجاد می شود. دو عامل بر شدت ناهماهنگی تاثیر می گذارد: تعداد باورهای ناهماهنگ(میزان ناهمسانی موجود بین اهداف یا نیازهای مخالف) و اهمیت موضوع در زندگی فرد. تنش «وضعیت سائق» را به وجود می آورد که در آن افراد برای برطرف نمودن ناهماهنگی احساس نیاز می کنند. فرد باید برای کاهش تنش، عناصر شناختی ناهماهنگ را همسان یا موافق نماید یا اهمیت عناصر ناهماهنگ را تقلیل دهد. فرد هنگام تصمیم گیری و حل مسئله، ناهماهنگی شناختی را تجربه می کند زیرا بین انتخاب ها یا راه حل ها رقابت زیادی وجود دارد.
ناهماهنگی با افزایش باورهای ناهماهنگ و اهمیتی که فرد برای آنها قائل است، افزایش می یابد. فرد می تواند برای کاهش ناهماهنگی شناختی اهمیت باورهای ناهماهنگ را کاهش دهد، باورهایی را بیفزاید که از باورهای موافق حمایت کرده و باورهای ناهماهنگ را تکذیب می کنند و باورهای ناهماهنگ خود را به صورتی تغییر دهدکه دیگر ناهماهنگ نباشد.
لوین به عنوان یگ نو گشتالت گرا مدل گشتالت را به موقعیت های روزمره زندگی انتقال داد. بیانیه معروف او مبنی بر این که «هیچ چیزی کاربردی تر از یک نظریه خوب نیست» نشان دهنده تعهد بیشتر او به موضوعات کاربردی است. برنامه پژوهشی لوین را می توان به بهترین صورت به عنوان روان شناسی عمل و عاطفه مشخص کرد. او به انگیزش علاقه داشت، برای مثال این که چگونه آموزش آزمایشگر ها بر اعمال آزمودنی ها تاثیر می گذارد. لوین اعمال را کل های ساختار مند در نظر می گرفت که به عناصر منفرد کاهش پذیر نبودند. فرد در یک فضای اجتماعی و فیزیکی عمل می کند که بخشی از کل عمل است.
کهلر همراه با ورتهایمر و کافکا یکی از نظریه پردازان اصلی گشتالت است. همه این «پدران گشتالت» آلمانی بودند، اما پایان کارهای آنها در آمریکا صورت گرفت؛ می توان گفت که در این مکتب مهمترین کارهای مربوط به یادگیری از سوی کهلر صورت گرفته است. از نظر وی یادگیری یک پدیده شناختی است که در آن یادگیرنده پس از بررسی مسئله، راه حل را می بیند. گشتالتی ها مسئله را تنها در دو حالت حل شده و حل نشده در نظر می گرفتند، بنابراین برای آنها یادگیری ناپیوسته بود. بر خلاف نظریه هایی مانند نظریه ثرندایک که یادگیری را افزایشی و تدریجی در نظر می گیرند، در نظریه کهلر یادگیری می تواند از طریق«درک ناگهانی» رخ دهد. این امر بدون حضور تقویت رخ می دهد و برای وقوع آن هیچ گونه بازنگری، آموزش، یا بررسی لازم نیست. از سوی دیگر این بینش لزوماً از سوی فرد دیگر قابل مشاهده نیست.
از نظر کهلر، یادگیرنده زمانی به بینش می رسد که تمام عناصر مسئله را مورد توجه قرار می دهد. یادگیری بینشی دارای چهار ویژگی متمایز است: (1) انتقال از مرحله پیش از حل مسئله به مرحله حل مسئله ناگهانی و کامل است، (2) عملکرد حاصل از حل مسئله از راه بینش معمولاً یک عملکرد هموار و خالی از اشتباه است، (3) راه حل به دست آمده برای مسئله ای که از راه بینش حل می شود برای مدت زمان قابل توجهی حفظ می شود، و (4) اصل حاصل از بینش در مسائل دیگر نیز به سادگی به کار می رود.